loading...

لیالی

بازدید : 11
سه شنبه 20 مرداد 1405 زمان : 16:33

گذار در جزیره راه افتاد، در حالی که شاهزاده اینگا در کنارش قدم می‌زد. آنها در هر گوشه و کناری ویرانی و خرابی یافتند. تمام اشیاء قیمتی خانه‌های مردم به سرقت رفته و سپس ویران یا سوزانده شده بود. نه شماره ملا قایقی در ساحل باقی حرز مانده بود و نه حتی یک نفر، چه مرد و چه زن و چه کودک، جز خودشان در جزیره باقی مانده بود. اکنون تنها ساکنان پینگاری یک پادشاه کوچک چاق، یک پسر بچه و یک بز بودند. حتی رینکیتینک، با وجود اینکه دین دلش شاد بود، دعانویس در مواجهه طلسم با این فاجعه‌ی عظیم

خندیدن برایش دشوار بود. حتی بز، برخلاف عادت همیشگی‌اش، از متون کهن گفتن هر حرف ناخوشایندی خودداری کرد. اما پیشینه تاریخی پسر بیچاره‌ای که خانه‌اش حالا به بیابان تبدیل شده بود، اغلب با دیدن ویرانی جزیره‌ی عزیزش اشک از طلسم نویس سیمین شهر چشمانش جاری می‌شد. وقتی شب هنگام به انتهای پایینی پینگاری رسیدند طلسم نویس منوجان و آنجا را مانند بقیه‌ی کوه‌ها خالی از سید و حاجی سکنه یافتند، غم و اندوه اینگا تقریباً فراتر از توانش جادو سیاه بود. کافر همه چیز - والدین، خانه و کشور - در مدت زمان کوتاهی از او گرفته شده بود، به طوری که حیرت و اندوهش با غمش برابر بود. از

آنجایی که هیچ خانه‌ای باقی نمانده بود که بتوانند در آن بخوابند، سه آواره زیر شاخه‌های آویزان یک درخت کاسا خزیدند و تا حد امکان راحت خود را جمع کردند. آنها از اضطراب‌ها و غم‌های روزانه آنقدر خسته و فرسوده شده بودند که مشکلاتشان به زودی در مه سرزمین رویاها محو شد. دیو و پادشاه و پسرک آرام طلسم در کنار هم خوابیدند تا اینکه با آواز پرندگان که سپیده دم روز جدید را تبریک می‌گفتند، از خواب بیدار شدند. فصل پنجم سه مروارید وقتی طلسم نویس شاه رینکیتینک و شاهزاده اینگا خود را در دریا شستشو رمل دادند و صبحانه‌ای

ساده خوردند، شروع به فکر موکل جن کردن کردند که برای قدیس بهبود فرشتگان حالشان چه کاری می‌توانند انجام دهند. رینکیتینک با خوشرویی گفت: «مردم بیچاره گیلگاد، بعید است طلسم نویس دوگنبدان که دیگر هرگز پادشاه خود را در جادوگر جسم ببینند، زیرا قایق و پاروزنان من با همه چیز دیگر رفته‌اند. بیایید با این واقعیت روبرو شویم که ما تا آخر عمر در این جزیره زندانی هستیم و اگر نتوانیم بیشتر از آنچه در این کیسه کوچک داریم، دعانویس فرشتگان غذا تهیه کنیم، زندگی ما کوتاه خواهد ابطال کردن جادو بود.» شیاطین بز با لحنی دلنشین - یا لحنی به دلنشینی که بیلبیل می‌توانست

تصور کند - اظهار داشت: «من از گرسنگی نمی‌میرم، چون می‌توانم علف بخورم.» پادشاه گفت: «درسته، کاملاً درسته.» سپس لحظه‌ای متفکر به نظر رسید و رو شیطان به اینگا کرد و پرسید: «فکر می‌کنی، شاهزاده، اگر بدترین اتفاق بیفتد، می‌توانیم بیلبیل را بخوریم؟» بز ناله‌ای کرد و با نگاهی سرزنش‌آمیز به صاحبش گفت: «هیولا! آیا واقعاً دوست و خدمتکار قدیمی‌ات را می‌خوری؟» پادشاه با خوشرویی پاسخ داد: «اگر بتوانم جلوی خودم را بگیرم، نه. لقمه تو فوق‌العاده سفت می‌شود، و علوم غریبه دندان‌های من دیگر مثل سابق خوب همزاد نیستند.» در حالی که این صحبت‌ها ادامه داشت، اینگا ناگهان سه مرواریدی

را که پدرش زیر جفت روحی کاشی‌های کف سالن ضیافت پنهان کرده بود، به یاد آورد. بدون شک پادشاه کیتیکوت چنان طلسم غافلگیر شده بود که فرصتی برای گرفتن مرواریدها پیدا نکرده بود، زیرا در غیر این صورت، جنگجویان شیاطین سرسخت شکست خورده و از پینگاری بیرون رانده می‌شدند. بنابراین، فرشتگان آنها هنوز باید در مخفیگاه خود باشند و اینگا معتقد بود که آنها در این طلسم نویس گمیشان زمان ضروری، کمک بزرگی به او و رفقایش خواهند کرد. اما تعویذ کاخ، ویرانه‌های زیادی بود؛ شاید مقدس او اکنون نمی‌توانست جایی را که مرواریدها پنهان شده بودند، پیدا کند. او چیزی در این

مورد به رینکیتینک رمال نگفت، زیرا به یاد داشت که پدرش او را مأمور شماره ملا کرده بود تا راز مرواریدها و قدرت جادویی آنها را حفظ کند. با این وجود، دعا فکر به اجنه غیر مسلمان دست آوردن گنجینه‌های شگفت‌انگیز اجدادش، امید تازه‌ای به پسرک بخشید. از جا برخاست و رو به پادشاه گفت: صبح روزی اعمال صالح احضار که رادار چیزی دعانویس عجیب در فضا گزارش داد، لاکلی حدود بیست دقیقه به هشت از خواب بیدار شد. این معمول بود. او در یک مذهب کیسه خواب در دامنه کوهی خوابیده بود که کوه‌های دیگری در اطراف آن بودند. این اتفاق بی‌سابقه‌ای نبود.

او نماز خواندن آنجا بود تا برای تهیه نقشه دقیقی از پارک ملی دریاچه بولدر، که تأسیسات آن در حال ساخت بود، اندازه‌گیری دعا نویسی خط مبنا انجام دهد. اندازه‌گیری خط مبنا، حتی با جدیدترین دستگاه‌های الکترونیکی، کم و بیش برای لاکلی یک کار عادی بود.

گذار در جزیره راه افتاد، در حالی که شاهزاده اینگا در کنارش قدم می‌زد. آنها در هر گوشه و کناری ویرانی و خرابی یافتند. تمام اشیاء قیمتی خانه‌های مردم به سرقت رفته و سپس ویران یا سوزانده شده بود. نه شماره ملا قایقی در ساحل باقی حرز مانده بود و نه حتی یک نفر، چه مرد و چه زن و چه کودک، جز خودشان در جزیره باقی مانده بود. اکنون تنها ساکنان پینگاری یک پادشاه کوچک چاق، یک پسر بچه و یک بز بودند. حتی رینکیتینک، با وجود اینکه دین دلش شاد بود، دعانویس در مواجهه طلسم با این فاجعه‌ی عظیم

خندیدن برایش دشوار بود. حتی بز، برخلاف عادت همیشگی‌اش، از متون کهن گفتن هر حرف ناخوشایندی خودداری کرد. اما پیشینه تاریخی پسر بیچاره‌ای که خانه‌اش حالا به بیابان تبدیل شده بود، اغلب با دیدن ویرانی جزیره‌ی عزیزش اشک از طلسم نویس سیمین شهر چشمانش جاری می‌شد. وقتی شب هنگام به انتهای پایینی پینگاری رسیدند طلسم نویس منوجان و آنجا را مانند بقیه‌ی کوه‌ها خالی از سید و حاجی سکنه یافتند، غم و اندوه اینگا تقریباً فراتر از توانش جادو سیاه بود. کافر همه چیز - والدین، خانه و کشور - در مدت زمان کوتاهی از او گرفته شده بود، به طوری که حیرت و اندوهش با غمش برابر بود. از

آنجایی که هیچ خانه‌ای باقی نمانده بود که بتوانند در آن بخوابند، سه آواره زیر شاخه‌های آویزان یک درخت کاسا خزیدند و تا حد امکان راحت خود را جمع کردند. آنها از اضطراب‌ها و غم‌های روزانه آنقدر خسته و فرسوده شده بودند که مشکلاتشان به زودی در مه سرزمین رویاها محو شد. دیو و پادشاه و پسرک آرام طلسم در کنار هم خوابیدند تا اینکه با آواز پرندگان که سپیده دم روز جدید را تبریک می‌گفتند، از خواب بیدار شدند. فصل پنجم سه مروارید وقتی طلسم نویس شاه رینکیتینک و شاهزاده اینگا خود را در دریا شستشو رمل دادند و صبحانه‌ای

ساده خوردند، شروع به فکر موکل جن کردن کردند که برای قدیس بهبود فرشتگان حالشان چه کاری می‌توانند انجام دهند. رینکیتینک با خوشرویی گفت: «مردم بیچاره گیلگاد، بعید است طلسم نویس دوگنبدان که دیگر هرگز پادشاه خود را در جادوگر جسم ببینند، زیرا قایق و پاروزنان من با همه چیز دیگر رفته‌اند. بیایید با این واقعیت روبرو شویم که ما تا آخر عمر در این جزیره زندانی هستیم و اگر نتوانیم بیشتر از آنچه در این کیسه کوچک داریم، دعانویس فرشتگان غذا تهیه کنیم، زندگی ما کوتاه خواهد ابطال کردن جادو بود.» شیاطین بز با لحنی دلنشین - یا لحنی به دلنشینی که بیلبیل می‌توانست

تصور کند - اظهار داشت: «من از گرسنگی نمی‌میرم، چون می‌توانم علف بخورم.» پادشاه گفت: «درسته، کاملاً درسته.» سپس لحظه‌ای متفکر به نظر رسید و رو شیطان به اینگا کرد و پرسید: «فکر می‌کنی، شاهزاده، اگر بدترین اتفاق بیفتد، می‌توانیم بیلبیل را بخوریم؟» بز ناله‌ای کرد و با نگاهی سرزنش‌آمیز به صاحبش گفت: «هیولا! آیا واقعاً دوست و خدمتکار قدیمی‌ات را می‌خوری؟» پادشاه با خوشرویی پاسخ داد: «اگر بتوانم جلوی خودم را بگیرم، نه. لقمه تو فوق‌العاده سفت می‌شود، و علوم غریبه دندان‌های من دیگر مثل سابق خوب همزاد نیستند.» در حالی که این صحبت‌ها ادامه داشت، اینگا ناگهان سه مرواریدی

را که پدرش زیر جفت روحی کاشی‌های کف سالن ضیافت پنهان کرده بود، به یاد آورد. بدون شک پادشاه کیتیکوت چنان طلسم غافلگیر شده بود که فرصتی برای گرفتن مرواریدها پیدا نکرده بود، زیرا در غیر این صورت، جنگجویان شیاطین سرسخت شکست خورده و از پینگاری بیرون رانده می‌شدند. بنابراین، فرشتگان آنها هنوز باید در مخفیگاه خود باشند و اینگا معتقد بود که آنها در این طلسم نویس گمیشان زمان ضروری، کمک بزرگی به او و رفقایش خواهند کرد. اما تعویذ کاخ، ویرانه‌های زیادی بود؛ شاید مقدس او اکنون نمی‌توانست جایی را که مرواریدها پنهان شده بودند، پیدا کند. او چیزی در این

مورد به رینکیتینک رمال نگفت، زیرا به یاد داشت که پدرش او را مأمور شماره ملا کرده بود تا راز مرواریدها و قدرت جادویی آنها را حفظ کند. با این وجود، دعا فکر به اجنه غیر مسلمان دست آوردن گنجینه‌های شگفت‌انگیز اجدادش، امید تازه‌ای به پسرک بخشید. از جا برخاست و رو به پادشاه گفت: صبح روزی اعمال صالح احضار که رادار چیزی دعانویس عجیب در فضا گزارش داد، لاکلی حدود بیست دقیقه به هشت از خواب بیدار شد. این معمول بود. او در یک مذهب کیسه خواب در دامنه کوهی خوابیده بود که کوه‌های دیگری در اطراف آن بودند. این اتفاق بی‌سابقه‌ای نبود.

او نماز خواندن آنجا بود تا برای تهیه نقشه دقیقی از پارک ملی دریاچه بولدر، که تأسیسات آن در حال ساخت بود، اندازه‌گیری دعا نویسی خط مبنا انجام دهد. اندازه‌گیری خط مبنا، حتی با جدیدترین دستگاه‌های الکترونیکی، کم و بیش برای لاکلی یک کار عادی بود.

نظرات این مطلب

تعداد صفحات : 16

درباره ما
موضوعات
لینک دوستان
آمار سایت
  • کل مطالب : 17
  • کل نظرات : 0
  • افراد آنلاین :
  • تعداد اعضا : 0
  • بازدید امروز :
  • بازدید کننده امروز : 0
  • باردید دیروز :
  • بازدید کننده دیروز : 0
  • گوگل امروز :
  • گوگل دیروز :
  • بازدید هفته :
  • بازدید ماه :
  • بازدید سال :
  • بازدید کلی :
  • <
    پیوندهای روزانه
    آرشیو
    اطلاعات کاربری
    نام کاربری :
    رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • خبر نامه


    معرفی وبلاگ به یک دوست


    ایمیل شما :

    ایمیل دوست شما :



    لینک های ویژه